یک نفر آمده تا باز کند پنجره ها را ...
هاشمی آمد ...

هاشمی آمد ...

برگرفته از سایت ورزش 3اسپانیا ...
امشب منو نادر ( هم اتاقی ) داشتیم به این فکر می کردیم که چقدر خوب بود که انقدر پول داشتیم که می تونستیم یه جت اختصاصی داشته باشیم و با اون سر 3 ساعت می رفتیم اسپانیا و به محض اینکه رسیدیم اسپانیا با استقبال سران اسپانیا روبرو می شدیم و از اونجا هم ما رو تا رسیدن به ورزشگاه اسکورد می کردن واسه بازی فردای بارسلونا و بایرن ...
در حین بازی هم روی صندلی های مخصوص خودمون توی جایگاه ویژه می شستیم و یه رد بول می زدیم تو رگ . بعد بازی هم میرفتیم به یه دیسکوی معروف مادرید ...در همین رؤیاها بودیم که یهو نادر بهم گفت : محمد امشب شام چی داریم ؟
منم بهش گفتم : به جز سیب زمینی هیچی تو خونمون نیست .
نادر هم با خنده بهم گفت :
مگه تو دیسکو بهت نگفتم که انقدر پولتو واسه دخترای اسپانیایی نده ؟!
من بهش جواب دادم : خیلی مست بودم ، حواسم نبود !
آقا مجید : محمد آقا ، بچه کجایی ؟
محمد : مازندران ، آمل .
آقا مجید : اااااااااح عباس آقا ، مثل اینکه همشهری شماست .
عباس آقا : نه ، همشهری من نیست .
آقا مجید از اتاق میره بیرون .
محمد : عباس آقا ، بچه کجایی ؟
عباس آقا : من شمالی نیستم . ( فارسی غلیظ تهرانی )!
{ سه ساعت بعد } ...
.
.
..
{ صدای عطسه عباس آقا }
محمد : عباس آقا سرما خوردین ؟
عباس آقا : نه ، حساسیت فصلی دارم .بعضی وقت ها که تو کلاس می شینم ، حس می کنم که از استاد بیشتر می دونم و نبودن در کلاس رو بر گوش دادن به صحبت های مزخرف شون ترجیح می دم ... اگه دست من بود به هیچ کدوم از کلاسا نمی رفتم البته به جز یکی دوتا !
هر چند ، شاید ماهیت کلاس های ارشد همین باشه یا شاید هم من مغرور شدم ...
سطح بعضی از استادها انقدر پایینه که ترجیح میدم همراه خودم رمان به کلاس ببرم و به جای توجه کردن به چرندیاتشون ، مشغول خوندن رمان بشم !
یه حسی بهم میگه که بیخیال درس و جامعه شناسی بشم و برم دنبال زندگی ولی یه حس دیگه هم میگه ، تو که تا اینجا اومدی ، بقیه شم برو .
دو راهی بزرگی تو زندگیم بوجود اومده .
امیدوارم این چیزا توهم خود بزرگ بینی باشه ...
میدونم که زندگی یه خورده براتون سخت شده و میدونم که این سختی نا امیدتون هم کرده ولی راهی جز مبارزه تو این شرایطی که دارید ، نیست .
میدونم که وقتی به سقف آرزوهاتون فکر می کنید ، هیچ وسیله ای رو برای رسیدن بهش نمی بینید ، میدونم که خونه نشستن شما رو افسرده کرده و اون شادابی همیشگی رو ندارید و میدونم که ... !
مبارزه ... مبارزه ... مبارزه ، تنها راهیه که میتونه شما رو از این وضعیت نجات بده و منم تا اونجایی که بتونم و از دستم بر بیاد کمکتون می کنم هر چند خودم هم نیاز به کمکتون دارم !
خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها شما رو خندان وشاد دیدم .
آرزوی من ، همین خندیدن های از ته دل شماست ...

سال نو بر همه شما خجسته باد
برگرفته از سایت بی بی سی ، نوشته برایان ویلر :
اخیرا یک کلیسای ویژه خداناباوران در شمال لندن محبوبیت زیادی در میان افرادی پیدا کرده است که به هیچ مذهبی اعتقاد ندارند. آیا این روند، به معنای پدید آمدن یک دین جدید است؟
در هر کلیسایی نمیشود خطابههایی با این مضمون شنید که همه ما روزی خواهیم مرد و زندگی پس از مرگ وجود ندارد .
اما میخواهیم درباره کلیسایی صحبت کنیم که مشابه کلیساهای معمول نیست ...
بقیه در ادامه مطلب :
گرفته شده از روزنامه اعتماد :
جايزه اراسموس به هابرماس
جايزه بنياد اراسموس در سال 2013 ميلادي به يورگن هابرماس، فيلسوف آلماني و از انديشمندان مكتب انتقادي تعلق گرفت. به گزارش مهر، اين جايزه توسط بنياد اراسموس هر ساله به شخص يا نهادي داده مي شود كه سهم بسزايي در فرهنگ، جامعه و علوم اجتماعي داشته باشد. موضوع جايزه امسال اراسموس «آينده دموكراسي» بود. به اعتقاد بنياد اعطا كننده جايزه، هابرماس به مدت 50 سال به عنوان يكي از متفكران و انديشمندان پيشرو در حوزه هاي جامعه شناسي، فلسفه و سياست بوده است. به اعتقاد اين بنياد محور و كانون آراي هابرماس، دموكراسي و تعهد شهروندان است. ميزان اين جايزه 10 هزار يورو است .
برگرفته از سایت بی بی سی فارسی ، نوشته دیویا آریا :
در آپارتمانی در یک محله متوسط در دهلی، پایتخت هند، گروهی از زنان و مردان دور هم جمع شدهاند تا بیپرده درباره علاقهشان به رفتارهای نامتعارف جنسی که به اختصار بیدیاسام خوانده میشوند، صحبت کنند.
حرف زدن درباره چنین رفتارهایی که مواردی همچون بستن، اطاعت یا فرمانبری جنسی، سلطه جنسی، انفعال جنسی و دگرآزاری و یا خودآزاری در حین یک رابطه جنسی را شامل میشود، هیچ آسان نیست. مخصوصا در کشوری مثل هند، که به نگاه محافظهکارانه در مسائل جنسی معروف است.
اما بحثهایی که در این آپارتمان شکل میگیرد، صریح و بیپرده است...
بقیه در ادامه مطلب ...
هیچ وقت
فکرشو نمی کردم که مجبور بشم چند روز متوالی ( صبحانه ، نهار ، شام ) نون و پنیر
بخورم ، اونم یه کسی که وقتی آمل بود ، هر روز برنج و غذاهای لذیذ مادرش رو می
خورد ، حتی بعضی روزها صبحانه هم برنج می خوردیم ( مازندرانیه پلا خار !!!!!).
ولی الآن کارم به جایی رسیده که مجبورم تمام وعده های غذاییم رو با نون و پنیر سر
کنم ! البته دلیلش فقط تنبلی منه ...
هنوز به
اون مرحله نرسیدم که بتونم برای خودم غذاهای مختلف درست کنم .
هنوز چیزی نشده دلم برای منفورترین غذایی که مادرم درست می کرد تنگ شده ، ماکارونی
!!!!
بالاخره اینم یه جورشه دیگه ... زندگی دانشجویی و هزار مکافات ولی لذت بخش .
آیا میتوان دو واژه روشنفکر و مذهب را کنار هم قرار داد ؟
یعنی آیا به طور کلی میتوان گفت که فلانی روشنفکر مذهبی است ؟ یا روشنفکر مارکسیست ؟ یا روشنفکر اگزیستانسیالیسم ؟
مطمئنا وقتی کسی خود را یک فرد مذهبی یا مارکسیست یا اگزیستانسیالیسم و … میداند ، در پس ذهن خود خط قرمزهایی نیز دارد ، یعنی یک فرد مذهبی تفکراتش در چارچوب مذهب پی ریزی شده است و یا یک مارکسیست و … .
اما در پس
ذهن یک روشنفکر ، هیچ خط قرمزی وجود ندارد یعنی یک چارچوب فکری نیز ندارد برخلاف
بقیه .
به همین خاطر نمیتوان اینها را کنار هم قرار داد یا بصورت واضح تر ، ما
چیزی به عنوان روشنفکر مارکسیست یا روشنفکر دینی و یا … نداریم چون کسی که دینی ست
دیگر نمیتواند روشنفکر باشد و یا کسی که روشنفکر است ، نمی تواند دینی باشد و
همینطور در مورد بقیه موارد …
روشنفکر
بر ورای همه مکاتب و چارچوب ها فکر میکند ، به همین دلیل گستردگی و وسعت واژه
روشنفکر به مراتب بیشتر و بیشتر از همه نحله ها و مکاتب و چارچوب هاست .
میتوان به جای کاربرد واژه روشنفکر مذهبی از واژه نواندیش دینی یا حتی روشنفکران
دین دار و … استفاده کرد .
اواخر سال ١٩٩٩، گونتر گراس*، پیر بوردیو *را به خانه اش در «لوبک» دعوت می کند. نویسنده و جامعه شناس با هم به بررسی موقعیت اجتماعی و روشنفکری می پردازند، ناگهان مکالمه بین آندو داغ می شود و «بوردیو» می گوید: به ما می گویند « شما زیادی جدی هستید .
دوران ما دوران خنده داری نیست، حقیقتا چیزخنده داری وجود ندارد .
ادامه متن در ادامه مطلب ...
شعر از مارگوت بیکل ، ترجمه احمد شاملو ...
کسی می
گوید : آریبه تولد من
به زندگی ام
به بودنم
ضعفم
ناتوانی ام
...مرگم
کسی می
گوید : آریبه من
به تو
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
...
خسته نمی شود .
پرواز اعتماد
را با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه می شکنیم بالهای دوستیمان را
با درافکندن
خود به دره
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابم
زیر پایم
زمین از سم ضربه اسبان می لرزد
چهار نعل میگزرند اسبان
وحشی
گسیخته افسار
وحشت زده به پیش می گریزند
در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان
میگریزد خواست هایم
... هوا سرشار از بوی اسب است و غم
و اندکی غبطه
در افق
نقطه های سیاه کوچکی می رقصد
و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگرباره آرام یافته است
پنداری رؤیایی بود آن همه
رؤیای آزادی یا احساس حبس و بند
در سکوت
با یکدیگر پیوند داشتن
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه دار
... اعتماد کن
از تنهایی
مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده
پوچی
این روزا اصلا حال و روز خوبی ندارم ... از یه طرف ترس از آینده کاملا نامعلوم از طرف دیگه هم دانشگاه ، کار وهزار تا بدبختی دیگه ...
ولی با
همه این چیزا هنوز به یک دلیل قانع کننده نرسیدم که چرا این روزا انقدر افسرده ام
.
آرزو میکنم که کاش همون محمد دوران دبیرستان بودم و هیچگاه به دانشگاه نمی اومدم
چون دوران دانشگاه همونطور که خیلی چیزا رو بهم یاد داد ، همونطور هم توقعات منو
از زندگی بسیار بالا برده تا جایی که دیگه خیلی چیزایی که قبل دانشگاه باهاشون لذت
میبردم دیگه برام هیچ لذتی نداره ،
تفریحات منو تغییر داده ، دید منو بسیار بازتر کرده و در کنار همه اینها ، حس
میکنم منو تنهاتر هم کرده ...
قبل دانشگاه از کوچیکترین چیزا لذت میبردم ولی الآن انقدر پوچی بهم دست داده که حس میکنم دیگه هیچ چیزی برام لذت بخش نیست ... به اصطلاح خیلی رفیق باز بودم و به خودم میبالیدم که همچین دوستایی دارم ولی اکنون دیگه حوصله همون ها رو هم ندارم یعنی حس میکنم که با اونها بودن برام هیچ سودی نداره .
تو همچین وضعیتی راحت ترین راه خودکشیه و سخت ترین راه مبارزه با این وضعیت ...برگرفته از سایت کلمه :
نامه ای برای سید محمد خاتمی!
این نامه برای خاتمی است؛ اما امروز دوم خرداد نیست و این نامه هم نقد عملکرد خاتمی نیست. بحث «دماوند» و «رای» هم نیست. حتی تقاضا برای کاندیداتوری در انتخابات پیش رو هم نیست. این نامه تنها یک تبریک تولد است، برای مردی که گاهی دلمان برایش تنگ میشود.
خاتمی از آن جنس آدمهایی است که حتی اگر بخواهی هم از یادت نمیرود. نشستهای و داری یک کتاب خوب ورق می زنی، از خواندنش متعجب میشوی که چگونه در ایران اجازه چاپ گرفته، تاریخ انتشارش را نگاه میکنی؛ ۱۳۷۹. فیلم خوبی میبینی، متعجب میشوی، پایان؛ ۱۳۸۱. مقالهای میخوانی، حقوق زنان؛ ۱۳۸۴. تنها نقطه اشتراک همه اینها یک دوره، یک نگاه، یک اسم… خاتمی.
پای اینترنت نشستهای و وبگردی میکنی، یک سری واژه جلوی چشمانت رژه میرود. «اصلاحات»، «تساهل»، «تسامح»، «مردمسالاری دینی»، «بهار احزاب»، «تشکلهای مدنی»، «انجمن صنفی روزنامه نگاران»، «حکومت قانون»، «گفتگوی تمدنها»، «نفی افراطیگری» ، «صندوق ذخیره ارزی»، « نفت ده دلاری»… از همه ی اینها مخرج مشترک که بگیری، تنها به یک اسم میرسی؛ سید محمد خاتمی.
سایتها و روزنامههای «اقتدارگرایانِ منصبنشین» و «براندازانِ فرنگنشین»، با آن همه تنافر، یک فصل مشترک هم دارند؛ دشنام به خاتمی. دو تیغه قیچی افراطیگری، نشانه رفته است گردن اصلاحطلبی را و برای این منظور چه کسی بهتر از خاتمی.
روزنامهنگاری را میبینی که دل به غربت سپرده ناامید از همه چیز، از بنبست اصلاحات در ایران میگوید و از کوتاهیهای خاتمی. پیشینهاش را که میجویی، نسبش میرسد به روزنامههای رنگارنگ روزهای اصلاحات و باز هم نام خاتمی. و اینها کم نیستند که خیل عظیمی از منتقدین خاتمی نیز دستپرورده ی دولت اویند. این خاصیت مشیای است که خاتمی مروجش بود.
نمی توان خاتمی را ندید. خاتمی همه جا هست. در روزنامههایی که دیگر پرشمار نیستند، در خانه ی سینمایی که دیگر باز نیست، در کتابهایی که دیگر اجازهء نشر ندارند. خاتمی این جاست. پیش دوست، پیش دشمن. در یاد ما و در دل ما.
گاهی دلمان تنگ میشود برایت، سید!
گاهی دلتنگ آن روزها میشویم که یک ایران، امید بود. گاهی دلمان میخواهد که میرفتیم به آن روزها و همانجا هم میماندیم. آن روزها که با تو خندیدیم، با تو گریستیم. آن روزها که صندوق رأی را که میدیدیم، دلمان قرص بود. آن روزها که بیرون از وطن هم سرمان بلند بود. آن روزها که به دانشگاهمان میآمدی و ما فریاد میکشیدیم و تو با لبخند آراممان میکردی. آن روزها که میگفتی «من از ایران سرفراز آمدهام…»
آن روزها گذشت. و امروز … دیوارت هنوز کوتاهترین است، سید!
هنوز هم کسی جز تو خشممان را خریدار نیست. دلهایمان شکسته، قلبمان جریحهدار است، غرورمان هم ترک برداشته. نمیدانیم که چرا در آن روزهای پرامید، برایت تولد نگرفتیم. آن روزها که تولد و عروسی، کاری علیه امنیت ملی نبود.
تولدت مبارک سید! گاهی دلمان برایت تنگ میشود. مثل این روزها که شمعهای کیک تولدت را میشماریم؛ ۶٩شمع برایت روشن میکنیم و از ته دل آرزو میکنیم که حالا حالاها تو سید ما باشی و ما عاشق ایران.
مهرماه یکهزار و سیصد و نود و یک
دیگه شورشو در اوردم !
بعد از دوره تقریبا تاریک 5 ماهه خدمت من ، دوباره روشنایی رو احساس میکنم ... اعتراف میکنم که تو این 5 ماه نتونستم با خدمت کنار بیام و اون بدجوری شکستم داد ، هر چند سعی کردم خودم رو باهاش وفق بدم ولی نشد .
مهمترین عاملی که نتونستم با خدمت کنار بیام ، جو بسیار خشک و بی ادبانه در درون پادگان بود ، اینکه سرباز رو به چشم یک برده نگاه میکنن طوری که خورد کردن شخصیت سرباز یک چیز بسیار بسیار عادی ست .نمیخوام
الکی بعضی از مسائل رو بزرگ کنم ولی حس میکنم که تو همین 5 ماه ، خدمت تأثیرات بدی
رو من گذاشت حتی وقتی یه سربازی رو میبینم که لباس نظامی تنشه یه حس بدی به من دست
میده ، حس تنفر !
حتی فکر خدمت هم منو اذیت میکنه این در حالیست که 13 ماه از خدمتم هنوز مونده !
حالا که دانشگاه قبول شدم ، نمیخوام دیگه راجع بهش فکر کنم ، فقط میخوام تو این 2
سال به درس و مشقم برسم و یه تصمیم خوب برای آینده بگیرم . میخوام از عمرم استفاده
کنم ...
شاید همین نکته که باید از عمر خودمون درست استفاده کنیم ، از نتایج خدمت سربازی باشه !
امید ...
قبولی من درکارشناسی ارشد دانشگاه آزاد تهران شمال همزمان شد با تقسیم شدن من در سرپل ذهاب ! آموزشی ام عجبشیر و یگان من ، سر پل ذهاب ...
به یکی از آرزوهای خودم که قبولی در کارشناسی ارشد بود رسیدم ، هرچند دانشگاه آزاده ولی اون رو به فال نیک میگیرم .از اینکه دوباره تو فضای درس و کتاب افتادم خیلی خوشحالم ، عجیب دلم واسه این محیط تنگ شده بود .
قصد دارم جامعه شناسی رو جدی تر ، حرفه ای تر و دقیقتر دنبال کنم ...
امیدوارم که بتونم .
پستی
مقابل دکانی آن طرف بازار زن و مردی ایستاده بودند و باهم حرف میزدند . از نگاهایشان به هم پیدا بود ماه های اول ازدواجشان است .
مهوش گفت :
برگرفته از کتاب پستی نوشته محمدرضا کاتب