بالاغیرتا به تیم ظریف هم می شود گفت تیم؟!!

مطلبی خواندنی از سایت خبرآنلاین 

وبلاگ > مهاجری، محمد - این چند کلمه را می نویسم تا فراموش نشود دوسال پیش کجا بودیم.
 
در دوره حاکمیت تیم قبلی مذاکره کننده هسته ای، اتفاقاتی می افتاد که نقلش برای ماندن در تاریخ خوب است. دوستان رسانه ای به یاد دارند که هر از گاهی جلساتی کاریکاتوری با حضور دست اندرکاران مذاکره هسته ای برگزار می شد. معمولا یکی دونفر سخنران جلسه بودند که جذابیت حرفهایشان را می شد از خمیازه ها و چرت زدن های حاضران فهمید. بعضی هم به خاطر فرار از کسالت ، مرتبا استکانهای چای را از فلاسکهای روی میزها پر می کردند و سرمی کشیدند. اگر احیانا سوالی هم مطرح می شد با جوابهای کلیشه ای،کشدار و بی سروتهی مواجه می شد که سوال کننده را پشیمان می کرد.

این حوصله سررفتن ها مخصوص همکاران رسانه ای نبود. حتی برگزارکنندگان جلسه هم از شدت کلافگی متوالیا از سالن جلسه بیرون می رفتند ،قدم می زدند،تمدد اعصاب می کردند و ...
سخنرانها هم بعضا مانند استادهای عصاقورت داده ای که سرکلاس ، حرفهای از قبل حفط کرده ای را تکرار می کردند،حوصله همه را سر می بردند. حاضران نیز هر جلسه به طمع کسب اطلاعاتی جدید از مذاکرات می آمدند اما دست خالی برمی گشتند. تنها حسن آن جلسات ،تازه شدن دیدار همکاران رسانه ای بود و بس.
دست آخر هم 2-3 صفخه کاغذ "آ-چهار"  با قید"محرمانه بودن"در بین حضار توزیع می شد که فقط همین محتویات را منتشر کنید و لاغیر. خنده دار بود که حتی در آن جلسات در باره قطعنامه های مکرری که علیه ایران صادر می شد ، یک کلمه حرف نمی زدند. لابد صداوسیما هم موظف بود نگذارد کسی از متن آن قطعنامه ها با خبر شود . البته مردم از جای دیگری می فهمیدند که قطعنامه صادر شده. می دانید کجا؟ آنجا که رئیس دولت می گفت:"آن قدر قطعنامه صادر کنید تا قطعنامه دانتان پاره شود"

نتیجه آن جلسات معلوم بود که در رسانه ها چه بازتابی داشت. انتشار مطالب نخواندنی و تکراری و بیمزه که دراکثراوقات بدون تفسیر و تحلیل منتشر می شد تا کسی را دلواپس! نکند.
تیمهای خبرنگاری هم که همراه مذاکره کننده ها می رفتند، سرنوشت جالبی داشتند. به این ترتیب که یکی دونفر از اعضای تیم مذاکره در جلسه ای دورهمی ، متن خبری را که باید منتشر ی شد می نوشتند و عینا به دست خبرنگاران می رسید . حداکثر اینکه خبرنگاران ویرایشی جزئی می کردند و گرنه محتواها، فرمایشی بود.
با این توضیح روشن است که چرا افکار عمومی هیچ خبری از اتفاقات سیاسی نداشت و فقط یکی دوتا عکس و فیلم از خانم اشتون و دکتر سعیدجلیلی منتشر می شد که تصنعی می خندیدند .
اینها را نوشتم تا فرق آن روزها را با این روزها که همه از همه چیز خبر دارند روشن کنم.بالاغیرتا اگر تیم قبلی مذاکره، تیم بود،به تیم ظریف هم می شود گفت تیم؟!

 

http://www.khabaronline.ir/(X(1)S(1fipa3gaiqcjqeds%C3%83%C6%92%C3%83%C2%AF%C3%82%C2%BF%C3%82%C2%BD%C3%83%E2%80%9A%C3%82%C2%B7oflknc33))/detail/407937/weblog/mohajeri

 

موی سپید...

اگه اشتباه نشمرده باشم،  11 تار موی من سفید شده! 

یقینا روزی می رسه که دیگه قابل شمارش نخواهد بود. 

ولی خیالی نیست،  به قول نلسون ماندلا: 

صبح را که دیدی،  به فکر دویدن باش... 

 

سخنرانی دکتر عباس میلانی در تورنتو

ایران و بحران کنونی در نظام بین المللی 

برگرفته از سایت شهروند ...

شنبه هفدهم می 2014، دکتر عباس میلانی، استاد علوم سیاسی دانشگاه استنفورد و نویسنده ی کتاب “نگاهی به شاه” به دعوت مرکز فرهنگی “پرشین سیرکل” در بنیاد پریا سخنرانی کرد. سخنرانی او بر تأثیر بحران های جهانی بر مسائل ایران تمرکز داشت.
دکتر میلانی که برای حضور در کنفرانس سه روزه ی “پژوهش تاریخ و فرهنگ ایران” در تورنتو به سر می برد، صبح شنبه در این کنفرانس در مورد وضعیت بهائیان ایران و حقوق شهروندی آنان سخنرانی کرده بود.

در آغاز، احمد تبریزی، رئیس بنیاد پریا، ضمن خوشامدگویی به سخنران و حاضران در جلسه، به انتخابات سال آینده ی فدرال اشاره کرد و از سه تن از کاندیداهای ایرانی ـ لیلی پورزند از حزب لیبرال ویلودیل، مجید جوهری از حزب لیبرال ریچموندهیل و مایکل پارسا از حزب محافظه کار ریچموندهیل ـ که در میان جمع حضور داشتند دعوت کرد تا به روی صحنه بروند و حاضران در جلسه با چهره های آنها آشنا شوند.
در ادامه ی جلسه، عباس میلانی، ضمن تشکر از خانم و آقای تبریزی برای میزبانی شان، بنیاد پریا را یکی از موفق ترین مرکزهای فرهنگی خارج ایران خواند.
نویسنده ی کتاب نگاهی به شاه، همچنین خدمات پرشین سیرکل را ستود و گفت، کاری که پرشین سیرکل در مورد چاپ و انتشار کتاب “نگاهی به شاه” کرده، کار بی سابقه ای است. او افزود، در این فضای بلبشو که در ایران آقای احمدی نژاد رسما کتاب را سانسور کرد، ما توانستیم در خارج کشور کتاب را در سطح بی سابقه ای چاپ و پخش کنیم و در سطح شگفت انگیزی به رایگان در دسترس علاقمندان در ایران قرار دهیم و این ممکن نبود مگر با درایت و پشتکار مهندس تبریزی و تیم خوبی که درست کردند. من بی نهایت از ایشان متشکر هستم .

ادامه متن در ادامه مطلب ...

 

حجاب

غیرت اجتماعی !

یک غیرت اجتماعی در مورد حجاب در ایران وجود داره .
وقتی بحث در مورد حجاب میشه همه ماها اظهار نظر می کنیم ، هر کی هم هرچی دلش خواست میگه ! 
وقتی یه نفر داره یه موسیقی ای گوش میده ، ما این حق رو نداریم که با حالت اعتراضی بهش بگیم چرا داری این موسیقی رو گوش میدی ، چون مطمئنا بهمون جواب میده : به تو چه ربطی داره ؟! که البته اگه من هم بودم همین جواب رو می دادم !
به من چه ؟! جمله ایه که باید بارها و بارها در مورد حجاب با خودمون تکرار کنیم و البته در صحنه اجتماع بهش عمل کنیم !

 

تجدد و تجدد ستیزی در ایران

برگرفته از کتاب « تجدد و تجدد ستیزی در ایران » نوشته دکتر عباس میلانی 

" دوچرخه سازی از مشاغلی بود که تا آن زمان در تهران بی سابقه بود . مردم به آنهایی که بر این مرکب سوار می شدند « بچه شیطان » و « تخم جن » می گفتند ... .

اولین باری که این مرکب را به تهران آوردند و دو پسر بچه انگلیسی در میدان مشق با شلوارهای کوتاه سوار آنها شدند پیرها و سالمندانی که به تماشایشان رفته بودند بسم الله گویان و لاحول گویان و شگفت زده که گویی به تماشای غول و آل پریزاد رفته باشند ، بر می گشتند و آمدن آنها را یکی از علائم ظهور امام زمان می دانستند ! "

 

هویت من ...

زابلی ...

تا دوره دبیرستان حتی به ذهن من هم خطور نمی کرد که یک روزی می شود که نام فامیلی من انقدر مرا به چالش بکشد !
استارت این چالش از روز اولی که وارد دانشگاه شدم زده شد تا الآن . روز اول دانشگاه ، یکی از دوستان این سوال به ظاهر معمولی ولی در واقع بسیار پیچیده رو ازم پرسید که : توکه فامیلی ت زابلیه ، پس چرا بچه آملی ؟!
هم اکنون که نزدیک به 27 سالمه ، این سوال تبدیل به تکراری ترین سوال زندگیم شد و مطمئنا باز هم خواهد بود !

و نکته جالب این قضییه اینجاست که اگر بهشون بگم که پدرِ  پدربزرگِ  پدربزرگم آملی بوده قبول نمی کنن و فکر میکنن که دارم از هویت خودم فرار می کنم ! ولی مثلا اگه بهشون بگم که ما از اون دسته زابلی هایی هستیم که وقتی تو زابل خشکسالی اومد به سمت مناطق خوش آب و هوای کشور مهاجرت کردیم و بعد از تولید مثل های فراوان سر از اینجا در اوردیم ، حرفمو سریع می پذیرن و معمولا بعدش میگن : قیافه ت هم خیلی شبیه زابلی هاست !  

پایان نامه

نامه آخر ...

هر سال برایم نامه ای از کلاس درس می آمد که در آن نوشته شده بود ؛ باز آی !
اینبار اما آدرس زندگی ام را تغییر دادم تا دیگر آن نامه را نبینم .
می خواهم به این نامه پایان دهم .
این ترم پایان نامه دارم !



بهترین دوست ...


ترک بهترین دوست زندگی ام !

وقتی باهات دوست شدم حتی یه لحظه هم به این فکر نمی کردم که یه روزی مجبور بشم که ترکت کنم یا خدای نکرده برای همیشه بزارمت کنار ولی دست سرنوشت و یا بهتر بگویم شرایط زندگی طوری شد که باید کم کم ازت خداحافظی کنم  . فکر می کنم فقط شرایط زندگی دانشجویی می تونست ما رو از هم دور کنه حتی شاید برای همیشه ! ولی بهت قول میدم ، قول میدم که تا اونجا که در توانم باشه روزی یک یا دوبار بهت سر بزنم چون اگه بخوام یهو ترکت کنم ، ادامه زندگی برام سخت می شه !
هنوز اولین بوسه ای که با تردید  سال ها پیش  بر لبانت زدم در خاطرم هست .

اگه یادت باشه چند بار سعی کردم باهات برای همیشه خداحافظی کنم ولی نشد یا بهتر بگم ؛ نخواستم چون دوستت داشتم . هر دفعه به بهانه های مختلف می اومدم کنارت ، تو شادی ها ، تو غم ها و …

دیگه نمی تونم ماهی 40 یا 50 هزار تمن برات بزارم کنار چون حتی به این 40 ، 50 هزار تمن هم  احتیاج دارم . زندگی دانشجویی منو به اینجا کشونده ! با اینکه این همه بهت بی مهری کردم و باهات چندین و چند بار خداحافظی کردم ولی تو هیچ وقت حتی ذره ای هم از دستم ناراحت نشدی و همیشه بودی !

امیدوارم شرایط زندگیم طوری بشه که دوباره بیام به سمتت چون من با تو زندگی کردم ، خاطره ها دارم  ولی همانطور که بهت قول دادم حداقل روزی یک یا دو بار میام سراغت و از لبان داغ و تلخت  بوسه می گیرم ، آنقدر که احساس خفه گی  بهم دست بده !

منو ببخش دوست همیشه همراه من ...
خداحافظ  سیگار 


تهران ...

بدون شرح ...

قبلا هر بار که از آمل به تهران می اومدم ،حس خوبی نداشتم ، دوست داشتم سریع برگردم .
ولی این بار که به تهران اومدم حس کردم از خونه خودم به خونه دیگه ام اومدم .
حس خوبی دارم ...

شاید خوردن هوای پاییزی به صورتم و همزمان گوش دادن به آهنگ " کاغذ خط خطی " از " دایان " توی جاده هراز بر این حس زیبا تأثیر مثبت داشت !


مصدق ...

باید اسطوره مصدق را شکست ... از مرتضی مردیها

در محضر یکی از دوستان بودم گفتند که قرار است یکی از پژوهشگران حوزة مسائل سیاسی ایران (قبل از انقلاب) که کتابی هم در مورد شورشیان آرمانخواه چپ نوشته است بیاید. خواستم عذر بخواهم و برخیزم گفتند ایشان خیلی هم چپ نیست و خودش منتقد چریکهای چپ بوده است. نشستم. آمدند و گفتگوهائی پیش آمد و بحث به بیست و هشت مرداد رسید. من البته طرف اصلی بحث نبودم. نه علاقه‌ای به مناظره دارم نه اعتقادی به آن و نه هیچوقت زیر بار پذیرش آن رفته‌ام. ولی وقتی حضور داشتم و بحث درگرفت تحمل شنیدن بعضی حرف‌ها برایم آسان نبود.سخنانشان با کلیشه مشهور در این مورد تفاوتی نداشت . شاه با همدستی سازمان سی آی ا کودتا کرد و در یک حرکت غیرقانونی نخست وزیر...


بقیه در ادامه مطلب :


ادامه نوشته

پیشینه فکری مذهبی افراطی


معمولا آنهایی که پیشینه فکری مذهبی افراطی داشتند ،  بعد از رسیدن به آگاهی نسبی چنان انسان های گستاخی می شوند که هیچ کس جز خودش جلودارش نیست ، این انسانها وقتی می فهمند که در چه دنیای فکری تاریکی بودند و به چه دنیای فکری روشنی رسیدند ، می خواهند کل دنیا را تغییر دهند و وقتی می فهمند که نمی توانند این کار را بکنند دچار افسردگی بزرگی می شوند ، این درحالیست که همچنان مفاهیم دنیای فکری گذشته مثل پتک بر سرش کوبانده می شود  و نمی گذارد آب خوش در زندگی از گلویش پایین رود .
حتی تعادل برقرار کردن بین این دو هم فایده ای نخواهد داشت !

 
به نظرم موسیقی میتواند بهترین وسیله برای دور بودن از همه این به اصطلاح بحث های روشنفکری باشد  …


افراط گرایی در مصر


اشتباه بزرگ ارتش مصر
...

ارتش مصر با به زیر کشیدن محمد مرسی می خواهد جلوی افراطی گری اسلامی را بگیرد ولی با اتفاقاتی که ما شاهد آن هستیم ، این ارتش مصر است که خودش را به عنوان یکی از تندروهای سرسخت  معرفی می کند ، تند روی که در آینده ای نزدیک بلای جانشان خواهد شد .
اگر ارتش مصر می گذاشت که اخوان المسلمین توسط صندوق های رأی کنار گذاشته شوند ، هم قدمی بزرگ برای دموکراسی کشور می گرفتند و هم کشورشان به صورت کاملا مسالمت آمیز و بدون خشونت رنگ افراطی گری اسلامی را نمی دید . اما با این کارشان ، هم اخوان المسلمین وهم بدتر از آن سلفی ها درآینده در بین مردم نفوذ بیشتری خواهند یافت و این یعنی تداوم افراطی گری در مصر .          

                                                                                       کاریکاتور از مانا نیستانی                     



حداقل از تاریخ کشورهایی که همچین تجربه هایی رو داشتند ، عبرت بگیرید !

دنیای مدرن ...


عشق
...

خیلی ها میگن تو دنیایی که ما داریم توش زندگی می کنیم یعنی دنیای مدرن ، عشق از بین رفته ولی من نظرم یه چیز دیگه ست ، تو دنیای مدرن ، عشق ها هم  مدرن شدند ، باید خودمون رو با این دنیا وفق بدیم ...



نامه خداحافظی ...


سلام  محمود
  ...

راستش خیلی آدم با شخصیتی نیستم که بخوام خیلی محترمانه ازت خداحافظی بکنم . می خوام با ادبیات خودت باهات خداحافظی بکنم .

8 سال کشورمون رو دادیم دست تو یا دادند دست تو ! 8 سالی که می تونست ما را به هدفهامون نزدیک تر کنه ولی دور و دورتر شدیم ، همونقدر احترامی که تو دوره خاتمی بدست اورده بودیم رو هم ازمون گرفتی ، الآن فقط مونده اتیوپی و سومالی هم واسمون شاخ بشن !
 خس و خاشاک هم که شدیم ، به لطف این جمله قشنگت ، دوستان گذشته ات ولی دشمنان امروزت ما رو فتنه و میکروب و گوساله و غیره نامیدند .
گه زدی به سینمای ما ، تولید داخلی تا مرز ورشکستگی ، سیاست خارجی ما رو هم به لطف شما و دوستان گذشته ات که ازت حمایت می کردن و تو رو دولت امام زمان می گفتن ولی الآن بهت محل ... هم نمی زارن ، به این روز کشوندی ، کشاورزی تا مرز نابودی ، تورم 11 درصدی رو تبدیل به 38 درصد کردی ، دلار 900 تومانی رو کردی 3400 تومان ، سیب زمینی 200 تومانی به 2000 تومان .
نون 50 تمنی شده 700 تمن !
نداها و سهراب ها رو به خاک و خون کشیدین .

کل دنیا رو علیه ایران کردی ،  تحریم های بین المللی به لطف سیاست های قشنگ و لطیفت ، بیشتر و بیشتر شده طوریکه بوی جنگ رو هم حس می کنیم و و و ... .

کلا ریدی به مملکت !
ما به نوبه خودمون از تاریخ درب و داغون ایران عذر خواهی می کنیم که همچین ننگ دیگه ای رو تحویل تاریخ می دیم .

تو رو به اون هاله نورت قسمت می دیم که دیگه پیدات نشه ، باور کن هر وقت تو رو می بینیم ، انگار ، انگار  ... ولش کن !
 

 

تازه اون آخرا یادت اومد که باید یه کارایی بکنی ، ولی دیگه دیر شده بود ، خیلی هم دیر شده بود !



در کل خوب همه رو به جون هم انداختی !

 

 

                                                                                             خداحافظ  رئیس جمهور ...

 

در مورد کتاب شاه از زبان نویسنده آن ...


مطالبی بسیار خواندنی از دکتر عباس میلانی در مورد کتاب " شاه "
گرفته شده از سایت شهروند :

 دکتر میلانی را ایرانیان و غیرایرانیان به عنوان پژوهشگر و بویژه پس از معمای هویدا و شاه پژوهشگر تاریخی می شناسند. در هر دو زندگی نامه که در نوع خود استثنایی هستند، دکتر میلانی شیوه ای را برمی گزیند که در زمینه ی زندگی نامه نویسی در ایران کم مانند است. معمای هویدا، عباس میلانی را که نویسنده و مترجم سرشناسی در میان روشنفکران ایرانی بود، به نویسنده ای شناخته شده در گستره ی ملی کشاند. برای همین هم انتظار از او و آثارش بالا گرفت، تا جایی که گمان می رفت او برای آفرینش اثر بعدی با وسواس و نگرانی بیشتر باید اقدام کند که کار از آنچه در معمای هویدا عرضه شده بود، هم به لحاظ پژوهشی و هم اجرای زبانی و زاویه دید، بهتر و با اعتبارتر عرضه شود. کتاب شاه اما آن فضای ادبی رمان روالی را که معمای هویدا داشت در گستره ی بالاتری دارد. در گفت وگویی دیگر با او، اشاره کردم که کتاب از منظر زبانی و کارکرد با آدم های حادثه از امکان رمان و ترفندهای رمانی بهره ها دارد و میلانی با توان و استعداد ادبی که دارد از این امر به درستی برای آفرینش اثری خواندنی هم از لحاظ ادبی و هم از منظر پژوهشی سود می برد.

آثار پژوهشی میلانی هم از استعداد ادبی و قصوی بسیار بهره دارند. آنقدر که من به او گفتم آدم وقتی “شاه” را می خواند از نویسنده توقع خواندن اثری ادبی و بویژه داستان و رمان را دارد.

دکتر میلانی در دو اثر اخیرش شاه و هویدا نشان داد که زبان فارسی و امکانات محدود مهاجرت هم این ظرفیت را برای نویسندگان جدی به وجود می آورد که بتوانند آثاری ماندگار و خواندنی به وجود آورند.

به عباس میلانی دست مریزاد می گوییم و منتظر آثار دیگر او می مانیم.


بقیه در ادامه مطلب :

ادامه نوشته

دومین سالگرد پرواز هادی ...


هادی جان !
آن روز که تو تصمیم به رفتن گرفتی ما با لحظات باقیمانده آنگونه کلنجار رفتیم که تو با زندگی و مرگ رفتی ! لحظه لحظه ی نبودنت را با خاطره ها مرور کردیم و در پایان به پایانی تلخ که همان بی تو بودن است، رسیدیم . 
حتی خاطره ها نتوانست جای خالی و سبزت را برایمان پر کند ، بی تو بودن تجربه ی تلخی است که روز های روشنی را با آن به شب های سیاهی طی کرده ایم ، قلم قاصر است و زبان ناقص ! و نمی توان بیان کرد آنچه روزگار نبودنت بر روزگارمان آورده است ، روزهای با هم بودن تجربه ای بود که بعد از رفتنت آن را تجربه نکرده ایم .
سرزمین هایی را که به همراه قدمهایت پیمودیم ، خالی مانده اند . دیگر صدای پر مهرت را در شهر نمی شنویم و چشمان صمیمیت را در هیاهوی نا اهل روزگار گم کرده ایم . نبودنت ، روزگار ما را تیره و تار کرده است همان روزگاری که تو را تنها گذاشت و این تنهایی مدهاست که تنها همدم ماست و بدان که ندیدنت تنها قطره ای است از غم بیکران نبودنت که هنوز ما به نبودنت عادت نکرده ایم چرا که نتوانسته ایم عادت به داشتنت را فراموش کنیم ، بی شک این عادتی بس بزرگ و دوست داشتنی که در پناه خاطره ها و روز های رفته ای که باهم خلق کرده ایم ، زنده خواهد ماند .



اما آنچه از رفتنت بسی آزار دهنده تر و غمگین تر است چگونه رفتنت بود ، تو اینگونه رفتن را انتخاب کردی و هر روز که از تصمیمت میگذرد بیش از پیش فارغ از درد جدایی و بار سنگین تنهایی که بر دوش خویش احساس می کنیم به انتخابت احترام می گذاریم .
شجاعت و بی باکی ات در روز هایی که در کنار هم بودیم ما را تنها نگذاشت اما حال همان شجاعت ، همه ی ما را به روز سیاه تنهایی نشاند ...


تقدیمی ناچیز به روح سبز دوست عزیزم زنده یاد هادی بابامرادی

 

                 

                                                                               
                                                                               با همکاری صمیمانه دوست خوبم  احسان عباس نژاد

 

از زندگی باید نوشت ...

زندگی ...

دراتاق شیشه ای بیرون از اجتماع ، نسخه پیچیدن برای خود و اجتماع بسیار بی معناست . باید در اجتماع بود ، باید با مردم بود ، باید زندگی کرد .
باید نشست و برخاست داشت ، باید حرف زد ، باید شاد بود .

اگر ادعا میکنی که از جامعه خود جلوتری ، پس باید این را به جامعه خود نشان دهی نه اینکه خود را تنها پنداری و گمان کنی که هیچ کس لیاقتت را ندارد ، باید خودت را نشان دهی به این و آن ، هر آنچه را که هستی .
خود را تنها پنداشتن ، ویران کننده ست . یکی از شاخصه های تنها پنداری ، انتظار ایست زمان است ولی یکی از شاخصه های در اجتماع بودن ، انتظار همیشه جریان داشتن زمان است .
باید خود را در جامعه حل کنی و بخشی از جامعه شی ، نه اینکه خودت را در یک اتاق شیشه ای در بیرون از اجتماع ، حبس کنی . هویت یک فرد از اجتماعی بدست می آید که او در آن زندگی می کند ..
در اتاق شیشه ای بیرون از اجتماع ،خیلی راحت می توانی توقعات خودت را به جامعه تحمیل کنی ولی هیچ سودی نخواهد داشت اما اگر خودت را با جامعه تطبیق دادی ، موفقی ...

 این تشرهایی ست که این روزها خود من بر من نهیب می زند و مانند شمشیری ست که در من سخت فرو می رود ! 


داستان کوتاه از کاواباتا یوسوناری ( 1924 )

گرفته شده از وبلاک " در سایه درخت سیب "

خانم عزیز ...

لازم است که قولم را بشکنم و یک بار دیگر برایتان نامه بنویسم. من دیگر نمی‌توانم قناریهایی را که سال پیش به من دادید، نگه دارم. زنم بود که از آن‌ها نگه داری می‌کرد. تنها کاری که من می‌کردم تماشا کردنشان بود و فکر کردن به تو وقتی نگاه‌شان می‌کردم.

یادت هست به من چه گفتی؟ گفتی «تو زنت را داری و من شوهرم را، پس بیا از هم جدا بشویم ...


بقیه در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

نامه ای به هاشمی ...


جناب آقای اکبر هاشمی رفسنجانی ، رئیس فعلی تشخیص مصلحت نظام ...!

سلام علیکم ...

با وجود از خودگذشتگی و ایثاری که در این برهه از تاریخ بحرانی ایران از خود نشان داده اید ، سپاسگزاریم .
در طول این 33 سال نشان داده اید که عهدی که با آیت الله خمینی در سال 57 بسته بودید پایبندید ، شما نشان دادید که نگران ایرانید ، ما بر شما ایمان داریم که برای ایران و مردم آمده بودید نه برای چیزی دیگر . ما باور داریم که شما به فکر این انقلاب و مردم هستید و برای پیش رفت و سربلندی ایران دست به هر کاری خواهید زد همچنان که در دوره ریاست جمهوری خود و بعد آن نشان داده اید ، هر چند نقدهایی تند و سخت نیز بر شما وارد بوده و هست .

ما می دانیم که در این برهه از تاریخ احساس خطر کردید ، هم برای ایران و هم برای انقلاب ، بواسطه مشکلات زیادی که از هر سو در ایران وجود دارد و هر روز بر گرفتاری های مردم اضافه می شود .

ما میدانیم که نگران این انقلاب هستید ،انقلابی که با هزار امید و آرزو ساخته شده بود، با هزاران شهیدی که بدون هیچ قصد و غرضی جانشان را برای ایران دادند تا مردم بتوانند در کشورشان با خوبی و خوشی زندگی کنند نه اینکه به اسم دین و مذهب ، جوانان نازنین این خاک را هر روز یا در زندان و یا در جاهای دیگر ببینیم . ما شما را باور داریم ولی با این شواهد، دیگر هیچ امیدی نیست ، انقلابی که هر روز بر تعداد چوب و چماق آن ( در هر شکلی ) افزوده می شود و در پی آن ترس و وحشت نیز بر تک تک مردم رخنه کرده است .
وقتی انقلابی که شما و دوستانتان را به عنوان سران فتنه می شناسد ، شما که جزء بنیانگذاران این انقلاب بودید ، چه امیدی به ما هست ؟!

دیگر کسی نیست که امید به آمدنش داشته باشیم ، تنها شما مانده بودید که شما را هم از ما گرفتند .
انگار دیگر هیچ امیدی نیست ...

بهم خوردن معادلات سیاسی با ورود هاشمی به انتخابات


هاشمی پدر !

کم کم داشتیم خودمان را برای تحریم انتخابات آماده می کردیم که متوجه شدیم هاشمی دقیقه نود وارد میدان شد ، نمیشود نسبت به این انتخابات بی تفاوت بود به چند دلیل :

اول اینکه کل حکومت مخالف هاشمی ست به خاطر پشتیبانی کم و بیش هاشمی از جنبش آزادی خواه در سال 88 .
دوم اینکه خیلی از افراد منتقد دولت و نظام هنوز توی زندان هستند ، منتقدانی که معلوم نیست جرمشان چیست ؟! 
سوم ؛ هنوز رهبران جنبش آزادی خواه 88 توی حصر هستند ، موسوی ، کروبی و خانم رهنورد ... رهبرانی که تاییدشان را از همین شورای نگهبان گرفتند .
چهارم ؛ مشکلات زیادی که در عرصه اقتصادی توسط حکومت و دولت بوجود آمده است .
پنجم ؛ سابقه اجرایی هاشمی در 8 سال ریاست جمهوری اش .
ششم ؛ تغییراتی که درهاشمی درطول این 30 سال بوجود آمده گواه بر نو شدن و مدرن شدن هاشمی دارد ،مثلا از مرگ بر امریکا تا شنیده شدن مذاکره با امریکا توسط هاشمی ، مدارا با مخالفان به جای سرکوب ، حق اعتراض و غیره ...
هفتم ؛ پشتیبانی اصلاح طلبان و کم و بیش دانشجویان ، جوانان و بقیه قشرها از هاشمی .
هشتم و از همه مهمتر ؛ قدرت و توان هاشمی در آرام کردن وضعیت بحرانی کشور در حال حاضر به دلیل داشتن خصوصیت فراجناحی اش ...

کشوردر حال حاضرنیاز به یک فردی دارد که نقش یک پدر را برای همه گروه ها و اقشار بازی کند ، این نقش را هاشمی به خوبی می تواند بازی کند ...

البته دلایل بسیار زیاد دیگری را هم می شود به آن اضافه کرد ...