انقلاب 57

انقلاب اسلامی ایران

به نظرم انقلاب اسلامی یا تداخل دین با همه امور باید در ایران اتفاق می افتاد تا پر نفوذترین قشر جامعه در طول تاریخ ایران یعنی روحانیون به مرور زمان به حاشیه رانده شوند چون اگر انقلاب اسلامی اتفاق نمی افتاد و روحانیون و افراد مذهبی در آن نقشی نمی داشتند باعث میشد تا نفوذ این افراد بر جامعه همچنان ادامه می یافت و دولتها و حکومتهای بعدی مجبور بودند طبق دستورات آنها به پیش بروند اما این انقلاب باعث شد ( و البته باعث خواهد شد ) تا اعتمادها و حرف شنوی ها از روحانیون به کمترین حد خود برسد ، نارضایتی مردم نسبت به این افراد که سی سال پیش بیشترین نفوذ را در بین مردم داشتند بیشتر شده و بیشتر هم خواهد شد و البته این میتواند برای آینده ایران بسیار مفید باشد .
اگر روزی در ایران انقلاب یا اصلاحات اساسی صورت گیرد ، دیگر به آن صورتی که در انقلاب 57 از آنها استفاده میشد ، استفاده نخواهد شد و در واقع تاریخ یکی از پر نفوذترین و پر اهمیت ترین قشر جامعه ایران یعنی روحانیت را به واسطه انقلاب 57 از بین برد و این برای توسعه یک کشور میتواند مفید باشد چون روحانیت در تاریخ ایران ید طولایی در ایست حرکت رو به رشد  جامعه داشته است .


حال ایران


اصلا احساس خوبی به این روزهای ایران ندارم 



تولد کوروش



آینده سیاسی ایران

روحانیت یا ضد روحانیت

 در جامعه دینی ما ، نادیده گرفتن نقش رو حانیت میتواند صدمات زیادی به حکومتها وارد کند حتی به حکومتهای دینی .
وقتی به تاریخ می نگریم ( مخصوصا تاریخ صد سال اخیر ایران ) متوجه میشویم که روحانیت نقشی اساسی را در بین مردم بازی میکردند و البته بازی خواهند کرد !
مطمئنا یکی از دلایلی که باعث سقوط رژیم پهلوی شد ، نادیده گرفتن نقش دین و روحانیت در کشور بود .
به جرأت میتوان گفت که همواره روحانیت در شرایط بحرانی به کمک مردم و کشور آمدند مثلا انقلاب مشروطه یا انقلاب 57 .
 حتی با اینکه به نظر بعضی ها تأثیر و نفوظ روحانیت در 32 سال اخیر کمرنگ شده است اما نمیتوان نقش روحانیت ناراضی را نادیده گرفت چون همین روحانیون ناراضی شاید مانند دوره های قبل بلای جان !حکومت شوند و باز هم شاید این روحانیون باشند که نقشی اساسی در آینده سیاسی ایران بازی کنند .

اما و اما 
مردم ایران از طریق روحانیت میتوانند به آزادی دست یابند ولی آزادی شان پیوسته در خطر همین روحانیت است .

من این روزا یه حال دیگه ای دارم !

من این روزا یه حال دیگه ای دارم !

نمی دونم چرا حس میکنم تنها شدم ، حس میکنم دیگه هیچ دوست و رفیقی ندارم .
با اینکه بعضی وقتها با بعضی از دوستام میرم بیرون ولی با اینحال باز هم احساس هیچ بودن بهم دست میده .
یه وقتهایی انقدر سرم شلوغ میشه که آرزو میکنم برم به یه جای آروم و خودم باشم ولی الأن که خودم هستم احساس خوبی ندارم .
نمیدونم چرا آدما وقتی سرشون شلوغه دوست دارن تنها باشن و وقتی که تنها هستند دوست دارن سرشون شلوغ باشه ، بالاخره کدوم انسان رو راضی میکنه ؟
البته انسان باید یه وقتایی هم تنها باشه و هم یه وقتایی با جمع .
تو جامعه شناسی یه جمله معروفی هست که میگه : انسان ذاتا موجودی اجتماعی است ، البته روانکاوانی مثل اریکسون هم به ماهیت اجتماعی انسان توجه زیادی داشتند .
بالاخره اینکه باید یه راه حلی واسه این مسآله شخصی خودم پیدا کنم وگرنه بعدها خیلی منو اذیت خواهد کرد .