هادی امروز چهارمین روزیه که نیستی ...
نمی دونم کجایی و به چی داری فکر می کنی ؟
نمی دونم راحت شدی یا نه ؟!!!!!!!!!!!
نمی دونم خستگیت برطرف شده یا نه ؟!!!!!!!!!
نمی دونم از این کارت راضی هستی یا نه ؟
هنوز باورش واسم سخته که همچین کاری کرده باشی ... .

هادی حالم خیلی خرابه ... نای حرف زدن ندارم ... سه روزه نمی تونم بخندم .

خودت گفتی این تابستون عروسیمه ...
چی شد پس ؟
تو که بد قول نبودی ... تو که نامرد نبودی... تو که میگفتی لر و قولش ...
به همین زودی خالی کردی ؟

                                        هادی خیلی خرابم ... خیلی .............................

 

کاش هرزه گاهی دیگر
آری فقط هرزه گاهی دیگر می ماندی
کاش بوف کور را به سر انجامی دیگر می کشاندی
از مرده بادهای کشنده به جان رسیدی می دانم
آری کاش قدری دیگر می ماندی .
در چشمهای براقت زندگی مرده بود ...هویدا بود
تو قول دادی بجنگی ...زندگی کنیم...بدانیم
هادی عزیزم سفرت سلامت ...خوش باشی
راستی رخت عروسی مبارکت شد ...میدانم........................................................

                                        خداحافظ هادی جون

                                            روحت شاد

 

عکسهایی از مراسم فارغ التحصیلی در دانشگاه سبز

سخنرانی آقای دکتر شارعپور در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه سبز

 

  اهدای لوح یادبود به دانشجویان توسط اساتید محترم

 

و ...

 

 فارغ التحصیلان کراواتی !!!!!!!!

 

حضور اساتید و کارکنان محترم دانشگاه سبز و همچنین خانواده ها و دانشجویان در مراسم

 

09/04/1390 قشنگترین روز زندگیم

 یک ساعت پیش یکی از به یاد ماندنی ترین دوران زندگیم تموم شد یعنی دوران دانشگاه...

دوران فوق العاده قشنگی بود ...الآن که دارم این حرفا رو میزنم قطرات اشک داره از چشمام می ریزه پایین ...
نمی دونم چی بگم ... تا دیروز عین خیالم نبود ولی امروز بعد از پایان جشن فارق التحصیلیم یه بغض عجیبی بهم دست داد . امروز ۱۴۰ نفر از دانشجویان دانشگاه سبز فارغ التحصیل شدن که یکیشون من بودم .

امروز ساعت ۸:۳۰ مراسم شروع شده بود تا همین یک ساعت و نیم پیش یعنی ساعت ۱۴:۰۰ .
امروز رئیس دانشگامون یعنی دکتر شارعپور هم بود ...مراسم خیلی ساده و در عین حال با شکوهی بود .

نمی دونم بعد دانشگاه چه سرنوشتی در انتظارمه ولی همیشه به آینده امید دارم همیشه .
از ترم ۴ به بعد بود که لذت کتاب و کتابخونی به من دست داد ...
قبل دانشگاه واقعا یک انسان تماما بی خاصیت بودم ولی نفهمیدم که بی خاصیتم ولی با ورودم به دانشگاه بود که فهمیدم یک بی خاصیتم ...
شاید در ظاهر هر دو تاش یکی باشن ولی برای من همین نکته یک دنیا ارزش داره و در کل همین نکته دید منو به زندگی ...دنیا ... عشق ...نفرت و ... به کلی عوض کرد .
تموم سعیمو میکنم که امتحان ارشد قبول بشم ولی اگه نشدم این به معنای پایان زندگی نیست شاید به معنای آغاز زندگی باشه ...کسی چه میدونه !

من از دانشگاه سبز خیلی چیزا یاد گرفتم و به خاطر همین مدیونشم و هیچ وقت فراموشش نمی کنم ...هیچ وقت .

دوست دخترم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

به خاطر تو حاضرم بمیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه مساله حادی که متاسفانه امروزه خیلی باهاش مواجحیم تلفنی صحبت کردن یک پسر با صدای دختر با یه پسر دیگه .

با نگاهی گذرا به دور و ورمون می تونیم این مساله رو ببینیم .

متاسفانه این رابطه ها تا به اونجا هم می رسه که دختر یا همان پسر وقتی رابطه خودش رو با پسر فریب خورده بهم میزنه کار به جاهای باریک هم می کشه ...اونهایی که با این مساله روبرو هستند کاملا متوجه میشن که من چی میگم .

گاهی اوقات اون پسر فریب خورده حتی حاضر میشه که پول زیادی رو به اون به اصطلاح دختر ! بده تا این رابطه بهم نخوره ... نمونه اش خریدن شارژهای مکرر برای به اصطلاح دوست دخترش !

من حتی چیزهایی رو می بینم و می شنوم که گفتنش برای من سخته ...حتی بعضی ها با این کار کاسبی می کنن ...مثلا اون پسری که خودش رو دختر معرفی کرده و صدای دختر رو در میاره با پسره قرار ملاقات می زاره و بهش می گه که فلان جا منتظرم باش و به ازای این کار ازش می خواد که مثلا فلان قدر پول یا فلان چیز با ارزش رو براش بیاره تا پسر فریب خورده بتونه اون دختر! رو ببینه .

پسری که خودش رو دختر معرفی کرده با یک دختر واقعی این مساله رو در میون میگذاره و به جای اینکه آن پسر (که خود رو دختر معرفی کرده ) به سر قرار بره آن دختر واقعی می ره و آن پسری که فریب خورده با این فکر که این دختر همان دختر رویاهایش هست حاضر میشه پول زیادی رو به اون دختر بده ...البته منظورم اصلا رابطه جنسی نیست ...منظورم رابطه پول و عاطفه ست .......... 

مهمتر از پول ...مهر و محبت و عاطفه خیالیست که پسر فریب خورده برای آن به اصطلاح دختر! خرج میکنه ...حتی کار به جایی میرسه که پسر فریب خورده تمام گفته ها و ناگفته های زندگی خودش رو برای اون به اصطلاح دختر! میگه و متاسفانه در بعضی موارد شاهدیم که پسر فریب خورده به خاطر گفتن این حرفا گریه می کنه ........................................ .
باید نگران این رابطه ها بود ...رابطه ای که یکی به فکر پول و تفریح و دیگری به عشق ...احساس ...و عاطفه !!!!!!!!!!

اینها نشون میده که جوان ۲۰...۲۵ ساله و حتی مردان ۳۰...۴۰ سال به بالا هم در کشور چنان دچارکمبود عاطفه و محبت هستند که مجبور می شوند درد و دل خودشون رو با یک پسری که با صدای یک دختر حرف میزنه ...در میون بگذارن ... .

در این رابطه ها پولهای از دست رفته را میشود باز گرداند ولی عاطفه ها را چطور ؟!!!!!!!!

 

کتاب در هفته ای که گذشت

پرچم بالاست

این مطلب  تو روزنامه اعتماد نوشته شده در تاریخ 1390/03/29 یعنی سه روز پیش به قلم خانم مرضیه رسولی که خالی از لطف نیست .

اگر ادبیات و رمان به مهمترین دغدغه فکری مردم تبدیل میشد چه میشد ؟ توی تاکسی راننده به مسافر بغل دستی می گفت شنیدی سناپور تو جلسه نقد و بررسی (لب بر تیغ ) چه گفته ؟ مسافر می گفت مگر جلسه برگزار شد ؟راننده می گفت کجای کاری ؟برگزار شد تموم شد رفت . مسافر می گفت پس چرا پخش زنده نشد ؟ راننده می گفت من هم نتونستم برم . از رادیو شنیدم . مسافر صندلی عقب کتابی را که در حال خواندنش بود دمر می گذاشت روی پایش و سرش را می آورد جلو و می گفت منم نتونستم برم ولی سی دی شو از میدون انقلاب خریدم . راننده می گفت برادرم اونجا بود . می گفت جلسه عالی بر گزار شده .

برای خرید تازه ترین کتاب رضا قاسمی صف دور و درازی جلوی کتاب فروشی ها تشکیل می شد . مردم می آمدند از شب جلوی کرکره های بسته می خوابیدند و سر اینکه چرا صف رعایت نمی شود باهم دعوا می کردند . بعد که صبح شد و کتاب از چاپخانه بیرون نمی آمد همه لبلبه اعتراض می گشودند و عین کارگرایی که چند ماه است حقوق خود را دریافت نکردند به حالت اعتصاب دست از کار می کشیدند و جلوی دفتر انتشارات تحصن می کردند . خواهان عذر خواهی رسمی ناشر می شدند و تا رسیدن به تمام خواسته ها دست از تحصن نمی کشیدند . در مترو در اتوبوس و تاکسی آدم ها مدام از ایستگاه هایی که قصد پیاده شدن در آنها را داشتند جا ماندند . برای کسانی که پشت فرمان ماشین کتاب می خواندند جریمه های سنگین در نظر گرفته می شد . خواندن کتاب پشت فرمان اصلی ترین علت تصادفات جاده ای بود .سرقت کتابهای نفیس و نایاب از کتابخانه های عمومی و شخصی امنیت را از مردم می گرفت . با خواندن ( دفاع لوژین ) بر تعداد خودکشی هایی که از پنجره حمام انجام می گرفت اضافه می شد . با خواندن (مادام بوواری ) زنهای زیادی به همان راهی می رفتند که بوواری رفت . در تلویزیون مجری اخبار ساعت 21 خواندن خبرها را قطع می کرد و می گفت به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمایید : رمان "هدیه " نوشته ولادیمیر ناباکوف ترجمه امید نیک فرجام تنها پس از گذشت یک روز از انتشار چاپ اول به چاپ دوم رسید . ناشر برای چاپ دوم تیراژ را از 30 میلیون نسخه به 45 میلیون نسخه رسانده است . مردم توی خیابون ذست از سر نویسنده ها بر نمی داشتند . نویسنده ها هر هفته مجبور به تغییر محل سکونت می شدند تا بلکه بتوانند با آسایش به کار مشغول شوند . اما با وجود این تمهیدات باز هم روزی نبود که از در خانه بیرون نیایند و نبینند که صف کیلومتری از آدمهای کتاب به دست منتظرند تا کتابشان امضاء شود . نویسنده می نشست جلوی در خانه اش و شروع می کرد به های های گریه کردن .

موبایلها و دوربینهای فیلمبرداری به کار می افتاد و فردا شبکه های اجتماعی پر بودند از فیلم گریه کردن فلان نویسنده معروف . غذاها در انتظار آدمهایی که داشتند کتاب می خواندند یخ می کرد و از دهن می افتاد ...شیر روی گاز سر می رفت ... قرص خوردن سر ساعت تعیین شده فراموش میشد و همین در طولانی مدت بطور نا محسوس به افزایش مرگ و میر کمک می کرد . در عوض نمره های عینک بالا می رفت و در صد بالایی از جوان از سربازی معاف می شدند .