.....!

بدون شرح 

آقا مجید : محمد آقا ، بچه کجایی ؟
محمد : مازندران ، آمل .
آقا مجید : اااااااااح عباس آقا ، مثل اینکه همشهری شماست .
عباس آقا : نه ، همشهری من نیست .

آقا مجید از اتاق میره بیرون .

محمد : عباس آقا ، بچه کجایی ؟
عباس آقا : من شمالی نیستم . ( فارسی غلیظ تهرانی )!

{ سه ساعت بعد } ... 
.
.
.
.

{ صدای عطسه عباس آقا }

محمد : عباس آقا سرما خوردین ؟

عباس آقا : نه ، حساسیت فصلی دارم .
محمد : چطور ؟
عباس آقا : هر وقت بهار که میشه ، اینجوری می شم ، مخصوصا به درخت چنار حساسیت دارم .
محمد : درخت چنار ؟
عباس آقا : آره ، هر وقت میام تهران اینجوری میشم ، آخه تهران چنار داره ولی وقتی برمیگردم شمال ، حالم خوب میشه !!!!!!!!!!!!!!


توهم ؟!!!!!!!!!!

کلاس های ارشد ...

بعضی وقت ها که تو کلاس می شینم ، حس می کنم که از استاد بیشتر می دونم و نبودن در کلاس رو بر گوش دادن به صحبت های مزخرف شون ترجیح می دم ... اگه دست من بود به هیچ کدوم از کلاسا نمی رفتم البته به جز یکی دوتا !
هر چند ، شاید ماهیت کلاس های ارشد همین باشه یا شاید هم من مغرور شدم ...
سطح بعضی از استادها انقدر پایینه که ترجیح میدم همراه خودم رمان به کلاس ببرم و به جای توجه کردن به چرندیاتشون ، مشغول خوندن رمان بشم !

یه حسی بهم میگه که بیخیال درس و جامعه شناسی بشم و برم دنبال زندگی ولی یه حس دیگه هم میگه ، تو که تا اینجا اومدی ، بقیه شم برو .
دو راهی بزرگی تو زندگیم بوجود اومده .

امیدوارم این چیزا توهم خود بزرگ بینی باشه ...



تقدیم به دو خواهرم ...

سمیه و سامره عزیز !

میدونم که زندگی یه خورده براتون سخت شده و میدونم که این سختی نا امیدتون هم کرده ولی راهی جز مبارزه تو این شرایطی که دارید ، نیست .
میدونم که وقتی به سقف آرزوهاتون فکر می کنید ، هیچ وسیله ای رو برای رسیدن بهش نمی بینید ، میدونم که خونه نشستن شما رو افسرده کرده و اون شادابی همیشگی رو ندارید و میدونم که ... !

مبارزه ... مبارزه ... مبارزه ، تنها راهیه که میتونه شما رو از این وضعیت نجات بده و منم تا اونجایی که بتونم و از دستم بر بیاد کمکتون می کنم هر چند خودم هم نیاز به کمکتون دارم !

خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها شما رو خندان وشاد دیدم .
آرزوی من ، همین خندیدن های از ته دل شماست ...