پیام بیش از ۶۰۰ فعال فرهنگی، سیاسی و مدنی به سید محمد خاتمی ...
برگرفته از سایت کلمه :
نامه ای برای سید محمد خاتمی!
این نامه برای خاتمی است؛ اما امروز دوم خرداد نیست و این نامه هم نقد عملکرد خاتمی نیست. بحث «دماوند» و «رای» هم نیست. حتی تقاضا برای کاندیداتوری در انتخابات پیش رو هم نیست. این نامه تنها یک تبریک تولد است، برای مردی که گاهی دلمان برایش تنگ میشود.
خاتمی از آن جنس آدمهایی است که حتی اگر بخواهی هم از یادت نمیرود. نشستهای و داری یک کتاب خوب ورق می زنی، از خواندنش متعجب میشوی که چگونه در ایران اجازه چاپ گرفته، تاریخ انتشارش را نگاه میکنی؛ ۱۳۷۹. فیلم خوبی میبینی، متعجب میشوی، پایان؛ ۱۳۸۱. مقالهای میخوانی، حقوق زنان؛ ۱۳۸۴. تنها نقطه اشتراک همه اینها یک دوره، یک نگاه، یک اسم… خاتمی.
پای اینترنت نشستهای و وبگردی میکنی، یک سری واژه جلوی چشمانت رژه میرود. «اصلاحات»، «تساهل»، «تسامح»، «مردمسالاری دینی»، «بهار احزاب»، «تشکلهای مدنی»، «انجمن صنفی روزنامه نگاران»، «حکومت قانون»، «گفتگوی تمدنها»، «نفی افراطیگری» ، «صندوق ذخیره ارزی»، « نفت ده دلاری»… از همه ی اینها مخرج مشترک که بگیری، تنها به یک اسم میرسی؛ سید محمد خاتمی.
سایتها و روزنامههای «اقتدارگرایانِ منصبنشین» و «براندازانِ فرنگنشین»، با آن همه تنافر، یک فصل مشترک هم دارند؛ دشنام به خاتمی. دو تیغه قیچی افراطیگری، نشانه رفته است گردن اصلاحطلبی را و برای این منظور چه کسی بهتر از خاتمی.
روزنامهنگاری را میبینی که دل به غربت سپرده ناامید از همه چیز، از بنبست اصلاحات در ایران میگوید و از کوتاهیهای خاتمی. پیشینهاش را که میجویی، نسبش میرسد به روزنامههای رنگارنگ روزهای اصلاحات و باز هم نام خاتمی. و اینها کم نیستند که خیل عظیمی از منتقدین خاتمی نیز دستپرورده ی دولت اویند. این خاصیت مشیای است که خاتمی مروجش بود.
نمی توان خاتمی را ندید. خاتمی همه جا هست. در روزنامههایی که دیگر پرشمار نیستند، در خانه ی سینمایی که دیگر باز نیست، در کتابهایی که دیگر اجازهء نشر ندارند. خاتمی این جاست. پیش دوست، پیش دشمن. در یاد ما و در دل ما.
گاهی دلمان تنگ میشود برایت، سید!
گاهی دلتنگ آن روزها میشویم که یک ایران، امید بود. گاهی دلمان میخواهد که میرفتیم به آن روزها و همانجا هم میماندیم. آن روزها که با تو خندیدیم، با تو گریستیم. آن روزها که صندوق رأی را که میدیدیم، دلمان قرص بود. آن روزها که بیرون از وطن هم سرمان بلند بود. آن روزها که به دانشگاهمان میآمدی و ما فریاد میکشیدیم و تو با لبخند آراممان میکردی. آن روزها که میگفتی «من از ایران سرفراز آمدهام…»
آن روزها گذشت. و امروز … دیوارت هنوز کوتاهترین است، سید!
هنوز هم کسی جز تو خشممان را خریدار نیست. دلهایمان شکسته، قلبمان جریحهدار است، غرورمان هم ترک برداشته. نمیدانیم که چرا در آن روزهای پرامید، برایت تولد نگرفتیم. آن روزها که تولد و عروسی، کاری علیه امنیت ملی نبود.
تولدت مبارک سید! گاهی دلمان برایت تنگ میشود. مثل این روزها که شمعهای کیک تولدت را میشماریم؛ ۶٩شمع برایت روشن میکنیم و از ته دل آرزو میکنیم که حالا حالاها تو سید ما باشی و ما عاشق ایران.
مهرماه یکهزار و سیصد و نود و یک
محمد زابلی هستم ، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته جامعه شناسی ،دانشگاه آزاد واحد تهران شمال