اسپانیا ...

امشب منو نادر ( هم اتاقی ) داشتیم به این فکر می کردیم که چقدر خوب بود که انقدر پول داشتیم که می تونستیم یه جت اختصاصی داشته باشیم و با اون سر 3 ساعت می رفتیم اسپانیا و به محض اینکه رسیدیم اسپانیا با استقبال سران اسپانیا روبرو می شدیم و از اونجا هم ما رو تا رسیدن به ورزشگاه اسکورد می کردن واسه بازی فردای بارسلونا و بایرن ...

در حین بازی هم روی صندلی های مخصوص خودمون توی جایگاه ویژه می شستیم و یه رد بول می زدیم تو رگ .  بعد بازی هم میرفتیم به یه دیسکوی معروف مادرید ...
بعد دیسکو هم ما رو می بردن به هتلی که پادشاه اسپانیا برامون تدارک دیده بود واسه استراحت ، بعد خوردن یه صبحانه کامل با جت اختصاصی مون بر میگشتیم ایران .

 در همین رؤیاها بودیم که یهو نادر بهم گفت : محمد امشب شام چی داریم ؟

منم بهش گفتم : به جز سیب زمینی هیچی تو خونمون نیست .
 نادر هم با خنده بهم گفت : مگه تو دیسکو بهت نگفتم که انقدر پولتو واسه دخترای اسپانیایی نده ؟!
من بهش جواب دادم : خیلی مست بودم ، حواسم نبود !